گفت و گوی منتشر نشده
اعتدال واقعی

آنچــه می خوانید، گوشــه ای از خاطرات مرحوم آیت الله شــیخ محمدرضا مهدوی كنی اســت كه در آخرین جلســه مصاحبه با »مركز اســناد انقالب اســالمی« در اسفند 1379 بیان شــده است. 

محور سؤال های مصاحبه كننده حوادث و گفته هایی است كه در پی رخداد دوم خرداد 1376 در كشــور جریان داشــت و مطرح بود. پاسخ های آن فقید سعید به راستی نشانگر مجموعه ویژگی هایی است كه از یك »پیرانقالب« و یك عالم عامل انتظار می رود. اشاراتی كه در ذیل آمده است، اندكی از خصوصیات آن فقیه مجاهد را بازتاب می دهد.
الف) وقتی از گفته های منسوب به ایشان سخن می رود كه موجب واكنش ها و برخوردهای مخالف بسیاری در جامعه بوده است، به جای توجیه یا دفاع سیاسی و مبتنی بر مصلحت، با صداقت و صراحت، بر همان نظر خویش پافشاری می كند و ضمن بیان انتقادات بســیار تندی كه به ایشــان شده است، از حقوق خویش در جامه یك شهروند جمهوری اسالمی كه آزاد می اندیشد و باید حق آزاد گفتن را هم برای او ّم پنداشت، دفاع می كند و بر نقد مخالفان همان مسل خرده ای را می گیرد كه آنان ضمن دفاع از مردم ساالری و حقوق آزاد شهروندان بر افراطیون وارد می سازند.
ب) درخصوص علت دفاع و جانبداری ایشــان از حجت االسالم و المسلمین ناطق نوری، بنای استدالل ّ ایشــان همان تمسك به »خیرالموجودین« است و نیز دفاع از حضور فردی از جناح والیت مدار در قالب ّ ریاســت بر قوه مجریه، به دلیل احساس خطری كه پیش از آن بیان كرده بود.
ج) مرحــوم مهدوی كنــی همواره بــه خلیق و متواضع بودن و الزام به ادب و اخالق معروف بوده است. در همین گفت وگو با نحوه سلوك ایشان با سران جریان مخالف بارها اشاره شده است؛ از جمله انصاف و رحمتی كــه رئیس دولت اصالحات برای مرحوم مهدوی قایل بوده و در هر مناســبتی از آن بزرگوار تجلیل و تقدیر می كرده است.
در همین ســاحت، با گله های ادیبانه و مؤدبانه و در عین حال شــكوه آلود و شكایت گونه آن فقید بزرگوار نســبت به آقای كروبــی و مرحوم مهندس ً عبرت آمیز و ّــا ســحابی مواجه می شــویم كه حق آموزنده است.
راستی، چه می توان گفت در حق كسی كه دو تن از پدران منافقین معدوم و فراری، در سال 59 ( در اوج نفوذ و تبلیغات آن فرقه ) كه ایشــان در مقام وزارت كشور قرار داشت، گفته بودند كه هنوز برای نمازهایی كه در مســجد جلیلی به ایشــان اقتدا می كرده اند، دلشان تنگ می شود و حسرت می برند!

حاج آقا! راجع به ریاســت جمهــوری و انتخابــات دوره ششم ریاست جمهوری و شکایاتی که آقای سحابی از شما کرده بود یا شما از آقای سحابی توضیحی بیان می فرمایید.همان که می گویید مشروطه تکرار می شود؟
بنده قبل از انتخابات دوره ششم احساس خطر کردم.من آمدم گفتم که احساس می کنم مشروطه دارد تکرار می شود؛ چــون دیدم بعضی از همین هایی که در جریان نظام هســتند، در ً دولت هستند و بودند، بعضی از آنها ـ حتی نه این هایی که جدیدا آمدند، این ها که به دنبال آنهــا آمدند؛ و من می دیدم که آنها هم ً مثل اینکه بعضی از اصول قانون داخل این نظام هستند ولی واقعا اساسی برایشان قابل قبول نیست! حداقل اگر من بخواهم محترمانه بگویم برایشان هضم نشده است... حاال نمی گویم منکر هستند. من احساس خطر کردم، به خصوص که جریان کارگزاران پیش آمد. به جناب آقای هاشمی هم عرض کردم و بعد صحبت کردیم که کاندیدا داشته باشیم یا نداشته باشیم. آن دوره نظر ما در جامعه روحانیت به آقای ناطق بود و کاندیداهای دیگر را برنمی تافتند. من آن جریان را که دائم و روز به روز پیش می رفت احساس کردم، این یک جریان عادی نیست. همین طور دارند به سوی دیگری حرکت می کنند و لذا ً احساس خطر می کنم؛ من در بعضی از سخنرانی هایم گفتم که واقعا همان احســاس خطری که در مشروطیت می شد و تعبیر کردم که مشــروطیت دارد برمی گردد. بعضی ها گفتند که مگر مشروطیت برگردد اشــکال دارد؛ خیال کردند من می گویم مشروطیت برگردد! ً از استبداد به مشروطیت برویم... خب اینکه بد نیست! مقصود من این بود: آن حوادث ناگواری که بعد از مشروطه واقع شد،دارد تکرار می شود والا اصل انقالب ما هم خوب بوده، مشروطه هم ـ اولش ـ تا درصدی خوب بود..
البته نمی خواهم اآلن بگویم که صد در صد بی عیب و اشکال بود. ولی علی ایحال علمای مشروطه در برابر حکومت های جایز سلطنتی کــذا آوردند و اقدام کردند. من احســاس خطری کــردم و گفتم مشروطه دارد برمی گردد؛ و لذا بعضی از دوستان به ما حمله کردند؛ حتی آقای هاشمی هم به ما حمله کرد که این حرف ها چیست آقای مهدوی می زند؟! آقای کروبی و دیگران هم مخالفت کردند و گفتند این دیگر یعنی چه! من این احســاس خطر را می کردم و روز به روز هم این احســاس خطر بیشتر می شد. بعد هم فهمیدیم که حق با من بود... حتی بعضی از دوستان که در آن زمان این تعبیر مرا مورد اشکال و نقد قرار می دادند، خودشان گاهی اوقات این تعبیر را کردند ـ حتی خود آقای کروبی در بعضی از سخنرانی هایشان که در همین دوره در مجلس داشتند که مثل اینکه مشــروطه دارد برمی گردد. من این احســاس خطر را می کردم و لذا آمدم گفتم احساس خطر می کنم. آقای کروبی در یک سخنرانی در مسجد اعظم گفتند که آقای مهدوی چه کسی اســت که این حرف ها را می زند؟ شما چه حقی دارید که می گویید مشروطه برمی گردد و اشکال می کنید؟ مگر شما مرجع تقلیدی؟ این حرف ها چیست که می زنید؟ مــن در اینجا که درس اخالق می گفتم، دانشــجویان گفتند که جناب آقای کروبی چنیــن چیزهایی گفته اند که آقای مهدوی این حــرف را بی خود می گوید! من گفتم که جناب آقای کروبی البته آدم ُ خوبی اســت، من ایشان را آدم خوب و با حسن نیتی می دانم... به تعبیری، من همیشه می گویم آقای کروبی از ماست؛ تعبیر این طوری می کنم. حاال عصبانی شده یک چیزی گفته مهم نیست. من در باره آقای کروبی بحث نمی کنم. علی ایحال البته عقیده ام همین است که باز هم می گویم مشــروطه دارد برمی گردد.اما اینکه می گویند شما چه کاره هستی، مگر مرجع تقلید هستی؟ گفتم من یک شیخ هستم و ضمنا هرکســی میتواند نظر خودش را بگوید؛ من هم به عنوان یک آقای شیخ نظر خودم را گفتهام! این حرف با مبنای شما درست نیست که آمدید این دوره میخواهید مردمساالری را پیش بکشید؛ بعد میگویید شما چهکاره هستید که حرف میزنید! این تعبیر خیلی نادرست است... شــما چرا اینطوری میگویید؟ یک وقت میگویید حرفتان درست نیست؛ این یک بحثی است و دلیل می ّ آورید اما اینکه بیایید بگویید آقا شما بیخود حرف زدید و چرا شما حرف میزنید، این دیگر کملطفی است. به خودشان هم حضوری گفتم؛ گفتم شما کملطفی کردید.آخر یعنی چه که میگویید شما نباید حرف بزنید!

این دوره ششم بود که به این صورت من احساس خطر می ّ کردم و باالخره جدی هم به میدان آمدم. حال آنکه هیچ دفعه ّ ای من به این صورت جدی نمیآمدم در مســائل انتخابــات. راه افتادم در بعضی شــهرها ً احساس خطر میکردم. به بعضی از رفتم؛ چون واقعا شهرستانها رفته، مشهد رفتم، مازندران رفتم، در خود تهران در جلســات متعدد حرفم را بیان کردم. در بین خبرگان جلســه بود؛ رفتم سخنرانی کردم. جلسه برای ّ ائمه جمعه بود، من رفتم صحبت کردم، چون احساس ّ من خیلی صحبت بکن هم نیستم که ً خطر میکردم واال در جریانات سیاسی همیشه راه بیفتم... اما چون واقعا احساس خطر میکردم، دائم میرفتم و مسائلی را که احساس میکردم میگفتم. خوب باالخره عدهای هم به ما حمله کردند و آقایان یک چیزهایی گفتند. مثل اینکه روزنامه عصرما بود. شب نوزدهم ماه رمضان بود؛ دیدم که این روزنامه عصرما بحث والیت را پیش کشیده که ً والیت امیرالمؤمنین هم مشروعیتاش به قبول اصال مــردم و رأی مردم اســت. آرام آرام دیدیم در روزنامه سالم هم نوشتند که آیات خدا هم مشروعیت آن بسته ً در روزنامه ســام بود که به رأی مردم اســت. و واقعا ً« ِّما کفورا ً و ا ُ شاکرا ِّما َ ا ّ ّ ا هدیناه الســبیل آیه شریفه »ان دلیل بر این اســت که خدا میگوید مردم میخواهند قبول بکنند، میخواهند نکنند، اگر قبول کردند، خوب هدایت خدا و والیت خدا را پذیرفتهاند و اگر نکردند، نپذیرفتند. گفتم ـ این بیان را من شب احیایی بود که گفتم ـ آخر بگویید که ما از همان اولی که به دنیا آمدیم، به نام امیرالمؤمنین و والیت امیرالمؤمنین ما را بزرگ کردند و بعد ما شیعه امیرالمؤمنین هستیم و دعوای ما با اهل ّت همین بود که آنها میگفتند که حاکم باید با رأی سن مردم و انتخاب مردم باشد و شیعهها میگفتند به رسم الهی است. اگر بنا باشد شیعه هم همان حرفی را که آنها ِ چه بوده ّی و شیعه بر سر میزنند بزند، پس دعوای سن ِ چه بوده این همه فداکاریها این 1400 سال؟ بر ســر و این همه شــهادتها و این همه در به دریها و این زندانها و رفتار خلفا و ایــن حرفها که پیش آمد؟! اگر علی و عمر فرقشــان این است که فقط مردم رأی ندادنــد، خوب ما هم قبول داریم که رأی ندادند؛ ما که منکر تاریخ نیستیم... باالخره مردم رأی ندادند اما دعوا ِ چیز دیگر بود؟! من گفتم شما ِ رأی بود یا دعوا سر بر سر ّمات شیعه است ـ ما شیعه چرا یک چیزی که جزو مسل هستیم، گفتم در آن شب احیا کـــه ـ ما علیایحال تا پای شهادت ایستادهایم در مســئله والیت، ما کوتاه نمیآییم اینجا به خاطر افرادی که حاال روشنفکر شدند و این حرفها را مطرح میکنند. شــما که والیت فقیه را زیر ســؤال بردید، چرا والیت علی را دیگر زیر سؤال بردید؟ چرا والیت خدا را زیر ســؤال بردید؟ آخر قدری حیا هم خوب چیزی است؛ آدم باید در هر چیزی حد آن را حفظ بکند. خوب نیست اینطوری حرف بزنید. بعد گفتم که شما چرا در زمان امام جرئت نمیکردید این حرفها را بزنید؟! اگر راست میگویید شما، چون سیاستمدارهای آن زمان هم بودید، آن زمان هم دائم دنبــال امام بودید و »امام امام« هم میگفتید. خوب، این امام همان امامی اســت که والیت فقیه را به آن ً صورت قبول داشت و اینطوری نبود. خود امام صریحا میفرمود، چندین بار ـ در این صحیفه نور هم هست ـ به خصوص به من میگفت. من یک دفعه رفتم و گفتم آقا شــما در بعضی امور جزئی دخالت میکنید؛ خوب نیست آخر... شما چرا دخالت میکنید؟! نزدیکهای رحلت امام بود، این آخرها بود، ســه ماه به رحلت او مانده بود که امام ناخنهایشــان را هم کشیده بودند ناراحت بودند. رفتم خدمت ایشــان نشســتم پایین تخت، عرض کردم که شما با مردم با این قانون سیاسی ً گفتم ـ پیمان بستید و چرا در بعضی کارهایی ـ صریحا که در قانون اساســی نیست شــما دخالت میکنید؟ گفتم البته اجازه بدهید، من شاگرد شما هستم دیگر؛ اجازه بدهید من یــک قدری پر رویی کنم.امام گوش دادنــد و گفتند مثالا چی؟ چند مورد جزئی بود که من خدمت امام عرض کردم که اینجا شــما دستور خاص دادید، آنجا دســتور خاص دادید کــه اینجاها نیازی نیست. ایشــان قبلاز آن فرمودند: »تو میگویی که انقــاب از بین برود، من هیچ چیــز نگویم؟ من این ّ قانون اساســی را قبول دارم اما تا حدی که احســاس خطر برای اسالم و انقالب نکنم؛ اگر احساس خطر بکنم، من آن قانون اساسی را قبول ندارم.« این همان امامی اســت که می ّ گوید رأی مردم حجت است و معیار رأی مردم است؛ ولی تا کجا میگذارد؟ اینطوری نیست که امام بگوید آقا مردم بروند رأی بدهند که اسالم نباشد! امام بگوید چشم حاال که شما میگویید نباشد، ما هم تسلیم شما هستیم و ضد اسالم رفتار میکنیم! ممکن است امام بروند کنار اگر دیدند مردم نمیخواهند؛ آن یک بحث دیگری اســت اما تأیید آرای مردم را بکنند و بگویند چون مردم خواســتهاند پس ما هم همان را انجــام بدهیم، امام چنیــن کاری نمیکند. گفتم امام خودشان اینطوری بودند؛ میگفتند: »من تا احساس ّیالمقدور؛ خطر نکنم میگویم مقررات عمل بشــود حت دلم میخواهد جریان بــه طریق عادی و قانونی عمل بشــود اما اگر احساس خطر بکنم، به میدان میآیم.« این بیان امام بود. بعد من در بعضی مسائل، البته آنجا گفتم خدمت ایشان همان روز که اینها مسائل جزئی بود که شما دخالت کردید. گفتند حاال این یک حرفی است؛ مسائل جزئی را ممکن است من خیلی احساس ّ خطر نکنم اما در مسائل مهم انقالب هستیم.« گفتــم امــام در آن زمان اینطور قــرص بودند در ً میگفتند والیت مطلقه. مورد والیت فقیه، و صریحا شما جرئت هم نمیکردید حرف بزنید! حاال آمدید که امام دیگر وجود نــدارد، دارید این حرفها را میزنید! با این صراحت میگویید والیــت را مردم باید به آن رأی دهنــد... این حرف را که گفتــم، آقای بهزاد نبوی هم نامهای به من نوشت که چنین و چنان... من هم ً جواب نمیدهم. در ضمن ً نامههای آنها را اصال معموال نمیخواهم مسائل برود داخل روزنامه و او بنویس من بنویس! گفتم من حرفم را زدم، تمام شد و رفت؛ دیگر ً من حاال بیایم بــا آقای بهزاد نبوی مباحثه کنم؟! اصال شأن ایشان را در این نمیبینم که بیاید در این مسائل با بنده بحث کند. این مسائل را تنها سیاسی نمیدانم. اینها مسائلی است که هم سیاسی است و هم دینی و هم اجتهادی. باالخره شــغل ایشان نیست بحث در این امور و لذا من جواب ایشان را نمیدهم.
یک نکته دیگر هست و در روزنامهها تیتر کرده بودند که شما گفته بودید گمان میکنم مقام معظم رهبری هــم به ناطق رأی بدهد؟
خیر، دو مطلب بود. در انتخابــات بنــده یقین داشتم که نظر مقام رهبــری ـ البته خود من یقین داشــتم نــه اینکه ایشــان فرموده باشند؛ ً نمیرفتیم چــون اصــا سؤال کنیم که یک وقت ایشــان را بــه مخطور بیندازیم در این مسائل، چــون جایگاه ایشــان جایــگاه باالتــر از ایــن حرفهاســت که در یک جناح خاصی قرار بگیرند. ما خودمان به این حرف اعتقاد داریم و لذا با اینکه ایشان خودشــان جزء جامعه روحانیت بودند و بیشتر تمایل به جامعه روحانیت داشــتند؛ ولی ما سؤال نمیکردیم ولی احســاس میکردیم که ایشان نظرشان در وضع موجود، در میان نامزدهای فعلی، به آقای ناطق است. فکر میکردیم ایشــان در میــان نامزدهایی که در آن زمــان بودند، به آقای ناطق تمایــل دارند، لذا بنده در یکی دو روز به آخر تبلیغات، ایــن عقیده خود را ابراز کردم. با دوستانم مشــورت کردم که بگویم یا نگویم؟ گفتند: خوب شما عقیدهتان را بگویید و من گفتم گمان میکنم که نظر مقام معظم رهبری این اســت، لذا روز بعد از انتخابات بود یا روز قبل از آن که من خدمت...
روز قبل از آن نبود؟
بعد از آنکه خدمت ایشان رسیدیم، گفتم که من این را گفتم و حاال بعضی به من اعتراض میکنند این حرف چیست که شما از قول ایشان نقل کردید! گفتند: »شما از قول من چیزی نقل نکردید؛ گفتید من گمان میکنم. خوب گمان میکردید دیگر، خالف نبوده...، نگفتید که ایشــان به من اینطوری گفته است که اگر اینطوری گفته بود، خوب خالف بود. گفتید گمان میکنم؛ خوب گمان کردید، دیگر گمان کــرده بودید...« باالخره این جریان اینطوری بود.
نکته دومی که در مســئله انتخابــات بود که مورد اشــکال قرارگرفت، بعضیها آمدند گفتند شــما چرا از مقــام معظم رهبــری خرج میکنیــد؟ گفتم ما از سرمایه ّ هایمان باید خرج کنیم. در مواقع حساس باید از سرمایهها خرج کرد، ما هم این خرج را کردیم؛ روی عقیده خودمان این کار را کردیم. اشــکالی را که آقای ّتالله[ ســحابی کرد، شــما ذکر کردید که ]مهندس عز گویا در روزنامه ایران بود... ایران فردا... اینطور چیزی نوشته بوده که فقیه اول تهران.
ایشان نوشــته بودند که مهدویکنی فالن مطلب را گفته اســت. چندتا مطلب را از قول من در مقاالت مختلف نوشتند؛ یکی مسئله خوارج بود، یکی مسئله فقیه اول بود، یکی هــم این بود که مهدویکنی فتوا داده است که باید آقای ناطق نوری را ولو با هر تقلبی شده! از صندوقها بیرون بیاورید. این فتوای اوست... مــا پیغام برای ایشــان فرســتادیم و گفتیم که آقای ســحابی! آخر ما هم زندانی بودیــم. همکار بودیم در اول انقالب، با هم در شــورای انقالب بودیم، در دولت بودیم، با هم کار کردیم، خیلی ســالها با هم بودیم؛ چطور شما مهدویکنی را بعد از این سالها نشناختید که دربــاره ّ اش یک چنین تصــوری کردید که مهدوی گفته است، فتوا بدهد به اینکه با تقلب آقای ناطق را از صندوق ّ ها دربیاورید! چنین تصوری شما میکردید؟ گفتند که این شایعه بوده است و من شایعه را نوشتم. گفتم که اگر یک شــایعهای بود، شــما نمیتوانستید تحقیق کنید؟ بنده مرده بودم یا آمریکا بودم، در جای ً به صورت دوری بودم و دسترسی به من نبود؟ شما اوال شایعه ننوشتهاید، به صورت قطع نوشتید مهدویکنی ولی گفتید شایعه است و میگویند. دوم اینکه از من میپرسیدید؛ خوب با ما دوست بودید، زنگ میزدید که مهدوی! شنیدهایم شما یک چنین فتوایی آوردهاید؛ بنــده هم میگفتم آوردهام یا نیاوردهام ولی خوب این حرف را نگفتید و یک چنین حرفی دروغ اســت. بنده چه وقتی یک چنین فتوایی دادهام؟ بنده چنین حرفی را نخواهم زد و نگفتم که با تقلب کسی را در انتخابات انتخاب بکنیم... بعد به ایشان گفتم شما باید تکذیب کنید. گفت خیر من تکذیب نمیکنم؛ شما خودتان یک چیزی بنویسید، من نوشته شــما را چاپ کنم. گفتم ببینید، شــما خودتان یک چیزی را نوشتید، اقرار هم میکنید که شــایعه بوده؛ بعد حاال از بنده میخواهید بیایم تکذیب بکنم؟ من این را از شــما نمیپســندم؛ فکر میکردم شــما آدم متدینی هستید ـ کار به افکار سیاسی نداریم؛ شما یک اعتقاداتی دارید، به یک جایی به یک چیزی معتقد هستید ولی یک چیزی را از روی شــایعه و خیال نوشتهاید؛ حاال من گفتم دروغ است، خوب بنویسید دیگر. ننوشت! من ناچار شدم از ایشان شــکایت کنم به دادگاه. من هیچ جا از کسی شکایت ً نکــردهام که علیه بنده حرف زده ولی اینجا چون واقعا حیثیت و آبروی روحانیت مطــرح بود، در تاریخ هم میمانــده ـ دیگر باالخــره میگویند مهدویکنی یک کاری کرد! من در دادگاه شــکایت کردم؛ وکیل ما رفت صحبــت کرد و ایشــان هم حاضر شــدند و بعد ایشان در آنجا ـ علی نقل وکیلمان، البته من صدای ایشان را نشنیده بودم ـ گفته بودند که من اشتباه کردم یا تعبیــر دیگر هم ً ایشان گفته گفتند؛ مثال غلط کــردم، یک چنین چیزی و اشتباه کردم. بعد دیدم چون ایشان گفته من اشــتباه کردم دادگاه ایشــان را محکوم نکرد. گفتند ایشــان همانقدر که اظهار پشیمانی کرده، کفایت میکند. در حالی که نظر مــن این بود که ایشــان محکوم بشود؛ حاال که اقــرار میکند که بدون دلیــل یک حرفی را نســبت داده، حرف کوچکی هم نبود، ایشان را باید محکوم میکردند، بعد ما میبخشــیدیم. البته گفتند شما نمیتوانید ببخشید؛ چون این حکم عمومی بوده و بخشش آن با شــما نبوده و لذا آمدند آقایان رحم کردند، هیئت منصفه و دیگران هم گفتند که حاال که دیگر ایشان اظهار پشیمانی میکند، رهایش کنید. من هم دیگر رها کردم. متأسفانه بعد از این هم ایشان در روزنامهاش در مقالهاش ننوشت؛ یعنی اینجا کملطفی کرد بلکه باالتر از کملطفی... یعنی یک خالفی را کرد و حاال اگر بخواهد جبران بکند، اگر چنین تهمتی را آدم به کسی میزند، باید اعالم بکند، خود او باید اعالم بکند.
سؤال بعدی از حضورتان این است که آقای ناطق چه ویژگیهایی داشــت که جنابعالی اینقدر محکم وسط میدان آمده بودید؟
ما در جریان ریاســت جمهوری دو شرط را به نظر خودمان الزم میدانســتیم. شرط اول روحانی بودن... مــن اعتقادم بود، اآلن هم بــاز یک چنین اعتقادی را دارم. گرچه آن موقع بعضــی از آقایان میگفتند این چه اصراری است که شما دارید؛ حتی در همان زمان ـ من یادم هست ـ جناب آقای موسویاردبیلی تشریف آوردند تهران. با اینکه ایشــان هــم مریض بودند، با همان وضع پایشــان تشریف آوردند همین دانشگاه. ایشــان شــنیده بودند ما آقای ناطق را میخواهیم بگوییم و ایشــان مصلحت نمیدیدند. آن وقت اسم آقای خاتمی نبود؛ صحبت آقای میرحســین موسوی آنوقت بیشــتر بود. ایشــان آمدند گفتند: »شما چه اصراری دارید؟ حاال آقای میرحســین باشــد؛ باالخره آدم خوبی است، امتحاناتش را هم داده؛ نخستوزیر بوده، کارکرده، چه کرده... بهتر اســت که ایشان باشد، مردم هم به ایشان رأی میدهند.« من به ایشان عرض کردم که من نمیگویم که آقای میرحسین بد است ولی اعتقادم این است که باید رئیسجمهور روحانی باشد.
به چه دلیلی؟
ایشان گفتند: »به چه دلیلی شما میگویید روحانی باشــد؟ مگر ما انقــاب کردیم که بــر مردم حکومت کنیم؟ امام فرمودند ما برای حاکمیت نیامدهایم.« من عرض کردم که تجربه گذشته نشان داده که گرچه امام میفرمایند مجلس در رأس امور است ولی بنده معتقدم دولت در رأس امور است. اآلن هم تاریخ این را نشان داده... همین تاریخ این چند ساله مجلس را هم دولت درست میکند، شــوراها را هم دولت درست میکند. باالخره مسائل یک چیزی است که در دنیا اینطوری هست؛ نه فقط ایران ما که در جهت دموکراسی تازه به ّحد ّ بلوغ هم نرسیده و کودکی است، آنجا هم که ادعای بلوغ میکنند باز دولتها دخالت میکنند در انتخابات. ً ما یک انقالب دینی من روی تجربه میگفتم که واقعا ِ کردیم مبتنی بر والیت فقیه، اگر یک دولتی بیاید سر کار، آرام آرام بخواهــد راه را کــج بکند میتواند ولی روحانی کمتر این مسائل در او هســت. به نظر ما باالخره هم یک شناختی از او داریــم ـ از قبــل، از افــکار او و هم اینکه یک احساســی دارد به خاطر ّ دین و تعصب نسبت به دین و دیانت و والیت و ً کمتر آدم اینجوری قهرا خطا میکند. نمیگوییم روحانی هیــچ خطایی نمیکند و معصوم است ولی بــه نظرمان اینطور احساس خطر میکردیم ّی ما و به این جهــت کل قضیه روحانیت را مطرح کردیم.
اما آقای ناطق... آقای ناطــق را انتخاب کردیم، برای اینکه ما در آن زمان کســی را بهتر از او نداشتیم. البته اگر در آن زمانـ من به آقای ناطق البتــه احترام میگذارم، حاال هم احترام میگذارم، دوســت ماست ـ ولی در آن زمان اگر ما در میان روحانیونی که آماده باشند برای این کارها کسی را بهتر از ایشان پیدا میکردیم او را انتخاب میکردیم. نمی ّ خواستیم تعصبی به شخص ایشان داشته باشیم و مــن از این جهت ضربه هم خــوردم ولی خوب به خاطر همین عقیدهام ایســتادم و تا آخرین قدم بودم که خوب دیگر رأی نیاوردند. بعد از اینکه رأی نیاورد، روز شنبه بعد که معلوم شد آقای ناطق نوری رأی نیاوردند و به خصوص کم هــم رأی آوردند، که ما این را تصور نمیکردیم که به این صــورت انتخابات دربیاید؛ حاال میگفتیم اگر تفاوتی هم باشــد یک مقداری ایشان باالتر یا ایشان پایینتر است. این تصور و این فاصله در ً نبود. ما حاال دنبال آمارگیری و نظرسنجی ذهن ما واقعا و این حرف َ ها نبودیم و جّوی موجود بود یا ایجاد شده بود.
من بعد از انتخابات آمدم در همین دانشــگاه امام صادق )ع( صحبت کردم؛ خدمت آقا هم رفتیم صحبت کردیم. در اینجا این را گفتم ـ خدمت آقا هم همین را گفتم ـ من گفتم که خوب، ما یک وظیفهای داشتیم و کارمان را انجام دادیم. ما در برابر سه مطلب هستیم. در برابر انتخابات و نتیجهای که از انتخابات پیدا شده که جناب آقای خاتمی رأی آوردند...
یکی این است که ما بایســتیم بگوییم آقا ما این ً ایــن انتخابات دروغ انتخابــات را قبول نداریم؛ اصال است، ما قبول نداریم، رأی مردم را هم قبول نداریم. این یکی که به نظر میآید عقالیی نیست ما چنین حرفی را بزنیم و بگوییم قبول نداریم. باالخره مردم رأی دادند؛ حاال ده رأی پایین حرفی است ولی باالخره رأی دادند و پیداست. بنابراین ما نمیتوانیم بگوییم قبول نداریم.
دوم اینکه ما بیاییم بگوییم خوب، ایشان رأی آورده ولی مردم هــم رأی دادند؛ رأی مردم را هم قبول داریم ولی ما با ایشــان همکاری میکنیم و از آرای قبلیمان هم برگشــتیم؛ از آن نظر قبلیمان... این هم یک نظر است. ممکن است یک شخص بگوید خوب، ما تا به حاال اشتباه میکردیم؛ حاال از اشتباهمان برگشتیم، اقرار کنیم به گناهان یا بــه خطاهایمان من چنین چیزی را هم اقرار نمیکنم؛ بــرای اینکه اآلن هم باز میگویم که این رأی اشــتباه بوده است؛ اعتقادم این است که نمیبایســت به ایشــان رأی میدادند؛ عقیدهام این است.
راه سوم هم این است که خوب رأی مردم هست و ما اعالم میکنیم که ما مخالفت نمی ّ کنیم و در حدی هم که الزم باشد برای حفظ نظام همکاری میکنیم ولی نظر خودمان را میگوییم و مانند پاســدارانی که دیدهبانی میکنند پشت سنگرهایمان هستیم و هرگاه احساس خطر کنیم باز شــلیک خواهیم کــرد. این حرفهایی است که گفتهام. دیگر تاریخ است به این جهت گفتم ـ خدمــت آقا هم من همین حــرف را زدم ـ گفتم در اینجا بعضیها میگویند آقا! جامعه روحانیت شکست خورده؛ بعضیها اوقاتشان تلخ شده و بعضیها یک حالت ســردی پیدا کردهاند که چرا اینطوری شــده اســت. خوب، باالخره دیگر سیاســت است و دعوای سیاسی همین حرفها را دارد ولی ما باز هم بر همان عهدی که داشــتیم هســتیم؛ عهد والیت و پیمان با شــمار دئارین و بر روی آن ایســتادهایم ولی اگر شما بفرمایید که مخالفت کنید میکنیم؛ بگویید مخالفت نکنید نمیکنیم. اگر بحث این است که ما هیچ انتقاد نکنیم، انتقاد هم نمیکنیم. اگر شما بگویید انتقاد کنید ما میکنیم؛ مــا دروغ نمیگوییم که هی بگوییم قبول داریم ولی امــر را. اگر قبول داریم باید بپذیریم بعضی از چیزها را که حتی مخالف رأی خود ما باشد؛ اما فکر نمیکنم که جنابعالی این رأی شــما باشد که ماهر چه خالف هست ببینیم و هیچ چیزی نگوییم. اگر خالف ببینیم و چیزی نگوییم، درست نیست. ایشان فرمودند: »بله، اگر شما خالف دیدید باید اظهار کنید؛ منتها حاال کیفیت اظهار را باید در هر موقعیتی سنجید که چگونه باید اظهار کرد که به ضرر انقالب و نظام تمام نشــود، دشمنان سوءاستفاده نکنند.« خوب این هم مسائلی بود که ایشان فرمودند ما هم قبول داریم.
آقای خاتمی بعد در مالقاتهایی که با شما داشتند عکسالعملی علیه شــما چه به صــورت عمومی و چه خصوصی نداشتند؟
مــن قبــلاز اینکــه پاســخ این سؤال شما را بدهم، این نکته را عرض کنم. من در ســخنها و تبلیغاتی که در انتخابات دوره ششــم داشــتم، هیچگاه به شخص آقای خاتمی حملــه نکردم، به شخص ایشــان توهین نکردم و ایشــان هم این را میدانســت که من به شخص ایشــان توهین نکــردم و همیشــه هم میگفتم من به شــخص کار نــدارم؛ بحث من به جریان است؛ آن جریانی کــه دنبال این آقــا دارد کار میگیرد، مــن از آن جریــان احســاس خطر میکنم. ایــن مطلب را ً هم خوب، ما با هم دوست ایشان میدانســتند. قبال بودیم، رفت و آمد داشــتیم؛ ایشان گاهی در دانشگاه ما تشریف میآوردند. برای بعضی برنامهها با ایشان مشــورت میکردیم ولی اینکه بعد از انتخابات ایشان چیزی گفته باشند، من جز خیر از ایشان چیزی ندیدم. برای خاطر اینکه بعد از انتخابات ایشان چند بار پیغام دادنــد که میخواهم بیایم شــما را ببینم. گاهی زنگ میزدند که میخواهیم شــما را ببینیم، با هم صحبت کنیم و از این حرفها. من هم میگفتم حاال انشاءالله زیارتتــان میکنیم. البته عرض شــود که در مجالس همدیگر را میدیدیم. همیشه ایشان محترمانه با من برخورد میکردند. برخورد تندی با هم نداشتیم. ایشان ً در این جریان سوءنیت هم میدانســتند که من واقعا نداشتم، نظر شخصی نداشتم.
شاید هم بدانید من فکر میکنم که کسی نباشد که در ایران با اخالق من و روش من آشنا باشد و فکر کند اقدام من جنبه شخصی یا گروهی داشته غیراز احساس وظیفه فقط وظیفه بــوده و غیر از این چیزی نبوده ـ خودم همان ایــام هم میگفتم: من نــه میخواهم رئیسجمهــور بشــوم نه میخواهم وکیل بشــوم نه میخواهم وزیر بشــوم؛ ما این دورهها را گذراندیم... وزیر بودیم، نخستوزیر جای رئیسجمهور هم در آن زمان بعد از شــهادت مرحوم رجایی کار میکرد، امضا میکرد، دستورات ریاستجمهوری هم با نخستوزیری بود. همه را دیدیم. هیچ خبری نیست... بنابراین من به دنبال این حرفها نیســتم، همه هم میدانند و به همین جهت خود ایشان هم میدانستند، دوستانشان هم میدانســتند. ایشــان با من برخورد نداشــت و حتی گاهی هم برخورد شاید شنیده باشید که ایشان پشت ســر خیلی تعریف و تمجید میکرد. یک دفعه به من رســیدند و گفتند که آقا، شما باقی میمانید و ما رفتنی هســتیم. گفتم چطور؟ گفت باالخره ما چهار صباح رئیسجمهوری هست و سیاست هست و تمام میشــود و میرود ولی شــما با یک دانشگاه آمدید »باقیات الصالحات« درست کردید. این نهالهایی که شــما تربیت میکنید اینها میمانند در آینده و چه و چه. این برای شــما باقی هست و شما هم بروید، باز هم باقی هستید، برای اینکه اینها همه فرزندان شما هستند. این را ایشان مکرر چندبار گفتهاند. در یزد هم ـ در سالگرد مرحوم شهید صدوقی )ره( بود که تلویزیون هم مثل اینکه نقل کرد ـ ایشان قبلاز من سخنرانی کردند و بعد آنجا باز در ضمن سخنرانیشــان، با اینکه خیلی ً اسمی از من بیاورند، برای اینکه تناسب نداشت اصال من کارهای نبودم آنجا، من هم یکی از مدعوین بودم ـ ً ایشان انگیزه داشتند یعنی به خصوص تأیید ولی قهرا کردند و گفتند فالنی خیلــی خدمت کرده به انقالب، ً این دانشگاهشان چنین خیلی خدمت کرده، مخصوصا است و چنان است. من را این قسم هم یاد کرد. گفت به جدم قسم تعارف نمیخواهم بکنم؛ این عقیده من اســت که دارم درباره ایشان میگویم. ایشان هم این اظهارنظرها را کرد. یک دفعه ما به کمیته امداد حمله کردیم در آن جریان...
صدا و سیما...
خیر، در خود آن. کمیته امداد در صدا و ســیما آن جشــن را گرفته بود برای پول جمعکردن که من حمله کردم یک جلسهای و در دانشــگاه امام صادق )ع( هم گفتم در یک جلســه؛ هم در مسجد ابوذر گفتم ـ ماه رمضانی بود مثل اینکــه ـ گفتم ما از همه کس توقع داشتیم که این کارها را بکند ولی کمیته امدادیها هم کر گرفتهاند. آخر این چه کاری بود شما کردید؟ بیست سال از انقالب گذشــته بود، شما این همه پول جمع کردید... قبلاز انقالب 1400 ســال است که مسلمانها بــرای کارهای خیــر این همــه موقوفــه، این همه کارهای خیر این همه چه و چه و این همه مســاجد، بیمارستانها و راهها ســاختند؛ همه اینها با کر این کارها را کرده بودند یا با آن اعتقادات مذهبیشــان؟! چرا آیه نمیخوانید، چرا حدیث نمیخوانید، چرا قول پیغمبر را نمیگویید؟ اینها یعنی چه؟ دخترهای مردم را جمع میکنید با آن لباسهای کذا، آرایش کرده بیایند آواز بخوانند ـ دختر و پسر، بعد مردم را جمع کنید پول بگیرید! گفتم من تعجب میکنم از برادران کمیته امداد که این کارها را انجام میدهند. همان ایام هر سال آقا افطاری میدهنــد دیگر؛ ما آنجا بودیم و آقای خاتمی هم بودند و آقایان کمیته امداد ـ آقای عسگراوالدی و اینها هم بودندـ ایشــان گفت: آقای مهدوی باالخره خوب شد یک دفعه هم برای اینها گفتید آخر. گفتم من همینطوری هستم؛ من کار به این ندارم که اینها کمیته امداد هستند یا به طرف دوم خرداد هستند. من میگویم که کار خالف اینهــا را میگویم؛ دیگر کاری به این نــدارم. این یک دفعه مربوط به این بود؛ البته نسبت به صدا و سیما هم گفتم گاهی اعتراض کردم. باالخره آقای نیری با آقایان شــورای مرکزی کمیته تشــریف آوردند اینجا. همان ایام یا بعد از آن بود و از من گله کردند که شــما خوب بود که اگر میخواستید نصیحتی بکنید تلفن میکردید به ما میگفتید. گفتم خیلی درست است؛ من این حرف را قبول دارم اما اگر شما در یک اتاق در بسته این کار را کرده بودید، خوب من هم در اتاق در بسته به شما میگفتم؛ شما آمدهاید آن ِ داخل تلویزیون و رادیو مردم را جمع کردهاید از سر خیابــان اوین تا نزدیک هتل اوین؛ بعد در خود زندان اوین و آن طرف، جمعیت و ماشین! خودتان میگفتید صف بسته بودند که بیایند اینجا و برای تماشا پول هم بدهند. خوب این را من باید با تلفن بگویم؟ من نظرم از گفتن این بود که مردم! بدانید ـ من بارها در مسجد هم گفتم ـ گفتم: ای در و دیوار مسجد! شاهد باش و ای مردم! شما هم شاهد باشید که ما انقالب نکردیم که میگفتیم درست نیست ً بعد همان چیزهایی که قبال حاال بگوییم درســت است. مردم به ما نگویند که شما این حرفهایی که قبــلاز انقالب میزدید دروغ بوده، آن سختگیری ّ ها و آن حساسیتها نسبت به بعضی چیزها... حاال چطور شده؟ آقایان آمدند، بعد هم گفتم من از شما تعجب میکنم. شما چرا این کارها را کردید؟ شما دائم میگویید ما تابع روحانیت هستیم، ما تابع آقای عسگراوالدی رفته ً والیت فقیه هســتیم. اتفاقا بودند خدمت آقا ســؤال کرده بودند که خوب این کار را ما کردیم، این آقای مهدوی هم مخالفت کرده؛ حاال نظر شما چیست؟ خود آقای عسگراوالدی آدم متدینی ً است دیگر؛ گفت که آقا فرمودند ـ که البته به واسطه گفتند ـ از خود آقا خیر، به وسیله آقای حجازی ظاهرا ســؤال کرده بودند ـ گفتند آقا فرمودند که اما رادیو ـ تلویزیون این کارها را میکند، من نمیخواهم چیزی درباره آن صحبت کنم اما درباره کمیته امدادیها حق با آقای مهدوی اســت؛ کار شما کار خوبی نبوده. گفتم دیدید حاال؟ پس اگر شما تابع من نیستید تابع والیت فقیه که هستید!
حاج آقا! سؤال بعدی این است که جامعه روحانیت اآلن چطور اداره میشود؟
مقصودتان از چطور چیست؟
یعنی از نظر تشکیالت و بعد از آن
جامعه روحانیت به همان ســبکی که ســابق بوده هست؛ یعنی بنده دبیر جامعه هستم و شورای مرکزی که داشــتیم و جلساتی را که داشتیم، به همان صورت داریم. کارهای سیاســی ـ اجتماعی که بناست انجام بشود، با مشورت شــورای مرکزی انجام میشود. این حرفها هست منتها البته فعالیت به صورت سابق، به آن صورت نیست؛ یک قدری کمرنگتر است از سابق.
آخرین سؤال من حاجآقا! ارتباط شما با مقام معظم رهبری چطور است؟ با توجه به قبل از انقالب که با هم بودید و بعــد از پیروزی انقالب هم در دولت و مجلس و جاهای مختلف با هــم بودید. بعد از انقالب که اآلن ایشــان رهبری انقالب را دارند، ارتباط شــما با ایشان چطور است؟
ارتباط بنده بسیار خوب است
چــه خاطراتی با ایشــان دارید؟ چنــد خاطره هم بعد از ً با ایشــان بفرمایید متشکر میشــوم؛ خصوصا انتخابشان به مقام رهبری...​​​​​​​
من یک خاطرهای از ریاستجمهوری بگویم. شاید ایــن را گفتهام؛ حاال بگویم خوب اســت. بعد از اینکه مرحوم رجایی و مرحوم باهنر شهید شدند، مقام معظم رهبری هم که مصدوم شده بودند در اثر آن انفجار، در بیمارســتان بودند تا بعد که بیرون تشریف آوردند. در آن فاصله که آرام آرام حال ایشان بهتر میشد، صحبت این بود که خوب انتخابات آینده بناست شروع بشود صحبت انتخابات ریاستجمهوری ً دیگر؛ بعد هم ظاهرا بود. در راهروهای مجلــس، در آن کریدورهایش که کارکنان همان صحن مجلس است، یک بعد ازظهری بــود که با چند نفر بودیم. مرحوم حاج احمدآقا بودند و آقای موسویاردبیلی بودند و آقای هاشمی و بنده و همین چند نفر بودیم که ً مقام معظم رهبری و ظاهرا آنجا نشســته بودیم. بحث این بود که حاال چه کسی کاندیدا و نامزد بشود. برای ریاستجمهوری. همه ما نظرمان این بود که ایشان بشوند؛ آقا کاندیدا بشوند. ایشان میگفتند من مریض هســتم؛ من نمیتوانم. اآلن حالم خوب نشده و چه نشده... باالخره دوستان گفتند: حاال تا انتخابات... و بعد هم آرام آرام به شــما کمک میکنیم و کارها درست میشود. ایشان فرمودند: «من دوتا اشکال دارم: یک اشکال اینکه بیمار هستم تا آرام آرام حال من خوب بشــود؛ نکته دوم اینکه مردم میگویند که تمام این پســتها را آخوندها گرفتند. دیگر رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه، نخستوزیرـ خوب من هم نخســتوزیر بودم ـ آن وقت دیگر بعد هم رئیس جمهور، هم معمــم! خوب اینطوری خوب نیست، عکس العمل آن در میان جامعه خوب نیست. علاوه بر این من یک نخســت وزیری میخواهم که با من همکاری کند که من بتوانم با او چون و چرا کنم و از راه ســؤال کنم و بخواهم یک چیزهایی را و مهدوی جای برادر بزرگ ماســت؛ ما نمیتوانیم این حرفها را به او بزنیم.»
علی ایحال آنجا من گفتم که در مسئله انتخابات به نظر ما شما منحصر به فرد هستید. شما نگرانی در این من آدمی نیستم که در کارها ً زمینه نداشته باشید؛ اوال هماهنگ نباشم و نشان دادهام. حاال عالوه بر این، اگر خیلی هم شما نگران هســتید از اینکه آخوند باشند همــه، این را نباید انکار کرد کــه نظام نظام آخوندی است! باالخره نمیشــود آن را انکار کرد ولی اگر شما حرکتی چیزی بکنید، من اولین کسی هستم که استعفا میدهم که استعفا هم دادم. این یک خاطرهای که از ایشان به یاد داریم.
بعد از انتخاب ایشان به رهبری
بعد از انتخابات ایشان، ما یکی از خصوصیاتی که داشــتیم این بود که بعضیها فکر میکردند که بعد از انتخابات ایشــان، ما ممکن است که برخوردمان یک برخورد تضادی باشــد، معارضهای باشد. بالاخره یک چنیــن چیزهایی گاهی تصور میشــود ولی واقعا ما برخوردمان در تمام مراحل برخورد محترمانه بود یعنی با ً علیه بود. ما در عین حال که قبال ّی َُ برخورد ولی و مول هم دوست بودیم و باالخره در یکی جریان با هم پیش میرفتیم ولی معذلک وقتی که ایشان انتخاب شدند مقام والیت را الزم میدانســتیم که حریم آن را حفظ کنیــم و احترام کنیم ولو در بعضــی موارد یک چیزی برخالف نظرمان هم باشــد؛ اگر احساس میکردیم که چیزی اســت، این برخورد ما بوده و ایشــان هم این را احســاس میکردند و لذا در همه موارد ایشان هم نسبت به بنده لطفشــان خیلی محسوس است ـ در موارد مختلف ـ این هم مربوط به این دوره است. البته خاطره دیگری که ما داریم این را هم عرض بکنم و دیگر تمام بشود.
خواهش میکنم​​​​​​​
خاطــره بعــد در جریــان همیــن انتخابــات ریاستجمهوری اســت که من گاهی از اوقات، خوب اعتراض میکردم؛ نمیدانم این را گفتم یا نگفتم... شاید هم گفته باشم ولی حاال جزء خاطره بد نیست تکرار هم هســت که خوب من گاهی از اوقات به روش دولت ً یا به بیانات جنــاب آقای خاتمی، به موضعگیریهای ایشان اعتراض داشــتم که در یک جریان مخصوصا ایشان با آقای مصباح خیلی برخورد داشتند؛ حاال اآلن آن برخوردها را نمیکنند. ولی اوایل طوری بود که هر وقت آقای مصباح یک جملهای داشتند ایشان پاسخ میدادند؛ به خصوص در مسئله قرائتها و این حرفها که یک زمانی خیلی داغ بود ـ قرائتهای مختلف. بعد در یک موقعی، آقای مصباح در همین نماز جمعه یک بحثی کردند که اآلن یادم نیست؛ بعد فردای آن جناب آقای خاتمی در یک جایی ســخنرانی داشتند و شروع کردند که »چرا این حرفها را میزنند، حتی توحید هم در آن اختالف نظر هست، قرائتهای مختلف دارد؛ چه رسد به چیزهای دیگر. چرا آقایان حرفهای خودشان را بگویند که همین است و دین را فقط با یک قرائت تعبیر کنند و چه کنند...
من مقالهای نوشتم به عنوان «جامعه روحانیت» و در آن مقاله اشــاره کردم که یعنی چه این قرائتها؟ و مســائل اعتقادی را با مسائل سیاسی خلط کردن؟ این بحث مربوط به مســائل سیاسی است، در ً اصال مسائل اعتقادی درجات مختلف عرفان را با قرائتها اشــتباه نباید کرد. ممکن است گاهی هم قرائتهایی باشد ولی بســیاری از این چیزهایی که تعبیر قرائت دربارهاش میشود، مراتب معرفت یک شیء است. من باب مثال درباره توحید، یک کســی یک عارف خدا را موحد میداند، خدا را واحد میداند؛ یک فیلسوف خدا را واحد میداند، یک متکلم خدا را واحد میداند، یک آدم عامی که درس نخوانده هم خدا را واحد میداند. همه اینها در وحدت حرفی ندارند. تفسیر وحدت را به مراتب مختلف یک وحدت مفهومی، یکی وحدت حقیقی برای وجود قائل است و بقیه مظاهر را مظاهر الهی میداند، تجلیات خدا میداند؛ یک کسی خدا را واحد میداند، موجودات را مخلوق خدا میداند... تمام اینها مراتب معرفت یک شــیء است که این مراتب معرفت به قول حکما معرفت تشــکیکی است؛ مثل درجات نور میماند. یک درجه نور صد شــمع است، یک درجه بیســت شمع اســت، یک درجه ده شمع، یک درجه یک شــمع است. این درجات مختلف همه نور است. اینها که درباره خدا درباره وحدت صحبت میکنند این اســت. من عرض کردم ـ با اشــاره گفتم ـ مســائلی که در معرفتشناسی هست، به خصوص مراتب معرفت اســت و ً معارف دینــی، اینها غالبا قرائت نیســت؛ اینها را نباید خلط کرد با مسائلی که در سیاست هســت که خیلی از آنها با هم تضاد دارد از نظر افکار و بعد گفتم در آن اعالمیه که آن مســئول یا غیرعمد دائم چراغ سبز نشان ً محترم نمیدانم عمدا میدهند به مخالفین... که البتــه این قدری تند بود دیگــر؛ و لذا مقام معظم رهبــری در جمعه بعد از آن، در حرم امام بود نمیدانم، ســالگرد امام بود، چه بود، که ســخنرانی کردند و بعد فرمودند بی انصافی است این حرفها را میزنید. چرا به ریاســتجمهوری، عالم روحانی، روحانیزاده، چنین و چنان خیلی از ایشــان تعریف کردند و بعد حمله کردند به مخالفین ـ که من و آقای خزعلی بودیــم، دو نفرمان ـ بیانصافها! چرا این حرفها را میزنید. تعبیرهایی که اآلن یادم نیست ولــی حمله بود به ما. یک قدری ما بطور کلی کوبیده شــدیم؛ هیچ استثنا نشــد که حاال ما بگوییم ما هم عقیدهمان را گفتیم، ممکن اســت اشتباه کرده باشیم. بله من هم نشســته بودم پایین منبر که مردم دائم به ما نگاه میکردند که آقــا دارد این حرفها را میزند. آقای خزعلی جلو بودند که آقا تشــریف آوردند پایین برای نماز؛ ایشــان به خاطر اینکه دیدند خیلی به آقای خزعلی حمله شــده، ایشان را بغل گرفتند و بوسیدند ! بــرای اینکه حدس میزدم ً ولی بنــده فرارکردم اصال شــاید ایشان نماز دوم را گاهی از اوقات به من واگذار میکردند؛ من هم نمازم را مشکل میگیرم، از طرف چه میدانم کمربندی میروم حد مســافت از سی و چند کیلومتر بیرون شهر خالصه فرارکردم و آمدم تا یک روز عیدی همان فاصله ده بیست روزی بود؛ روز عید والدت حضرت جواد )ع( بود که شــب بود؛ شبهای پنجشنبه خدمت ایشان میرفتیم. ایشــان قبلاز نماز تشریف آوردند، نشســتند و گفتند: خوب شــد آقای مهدوی آمدی؛ امروز من از امام جواد )ع( عیدی میخواســتم و این آمدن شــما به اینجا فهمیدم همان عیدی است. بعد برخوردی کردیم و ایشان من را بغل گرفتند و خیلی بوسیدند و خواستند ترمیم کنند آن جریانات را. من هم خدمت ایشــان عرض کردم که جناب آقای خامنهای! بحث بنده که شخصی نیست؛ میخواهیم دفاع از این عم ّ جایگاه بکنیم، به شــخص هم کار نداریم و من توق از شــما این بود که شما نصیحتتان را بکنید؛ باالخره شما در جایگاهی هستید که باید نصیحت کنید همه ما را اما نصیحت یک معناست، کوبیدن یک طور دیگر است. شــما بیاناتتان در نماز جمعه کوبنده بود؛ یعنی ترجیح دادید و یک طرف هم کوبیده ً یک طرف را کامال شــد... این خوب، به نظر ما یک مقدار شاید تند بود. علیایحال باز ما مخلص شما هستیم. این هم خاطره. خاطره از ایشان یاد داریم. حالا شاید باز هم باشد ولی الان یادم نیست.
ما بیشتر از این حاجآقا! شما را اذیت نکنیم.
خدا به شما خیر بدهد.
من تشــکر میکنم از اینکه جنابعالی چندین جلسه وقتتان را در اختیار مرکز اسناد انقالب اسالمی قرار دادید، با بیان خاطــرات زیبایتان این مرکز را کمک میکنید در تدوین تاریخ انقالب و روشــنگری حــوادث انقالب. با شما خداحافظی نمیکنیم. خاطرات ً حاجآقا! ما قطعا شــما در دست تدوین اســت، اگر جایی مبهم بود؛ باز مزاحم شما خواهیم شد و از شما دعوت میکنیم ً قطعا انشــاءالله فرمودید قبلاز محرم، حاال سه ّ شنبه محرم است، خدمت شما باشیم. مرکز اسناد انقالب و دوستان و همکاران و فرزندان خودتان را اینجا قولی بدهید.
علی ایحال من از زحمات شــما واقعا تشکر م کنم واقعا ّ شما همت کردید با دوست و همکارتان و سایر ً واقعا دوستانی که آنجا مشــغول به کار هستند. من تشکر ّ دارم و این همت شما بوده؛ چون اگر همت شما نبود که بنده همین هم که یادم مانده دیگر گفته نمیشد و انشاءالله امیدواریم که اینها مفید باشد برای انقالب من ً و همانطور که اشــاره فرمودید خوب است بعدا ببینم؛ چون حاال ممکن اســت بعضــی از حرفهایم ـ چون یک ســادگیهایی هم دارم ـ گاهی بعضی از حرفها را میزنم که شــاید نقل آن درست نباشد؛ در جامعه ممکن است عکسالعمل خوبی نداشته باشد، باید اینها اصالح شــود. علیایحال از شــما از برادر عزیزمان از جناب آقای حسینیان ـ همه ـ تشکر داریم و از سایر دوستان، تا بیاییم حضوری اظهار ادب کنیم.
حاج آقا! متشکر و ممنون! خسته نباشید.
شــما هم خسته نباشید و خدا شما را تأیید کند که بتوانید تاریخ انقالب را آن طور که هســت بنویسید و برای آیندگان بماند ان شاءالله