Login failed for user 'IIS APPPOOL\www.aviny.com'. مناظره هشام بن حكم با استاد معتزلى
شهید آوینی

مناظره شاگردان امام صادق (ع )؛ با دانشمند شامى 

 يكى از دانشمندان شام (در مكه ) به حضور امام صادق (ع ) رسيد و خود را چنين معرفى كرد:

من به علم كلام و فقه و فرائض ؛ آگاه هستم و براى بحث و مناظره با اصحاب و شاگردان شما به اينجا آمده ام .

- سخن تو از گفتار پيامبر (ص ) گرفته شده ؛ يا از خودت مى باشد؟

هم از گفتار پيامبر (ص ) است و هم از خودم مى باشد(آميخته اى از سخن پيامبر (ص ) و خودم هست ).

- پس تو شريك پيامبر (ص ) هستى ؟

نه ؛ شريك او نيستم .

- آيا بر تو وحى نازل مى شود؟

نه .

- آيا اگر اطاعت پيامبر (ص ) را واجب مى دانى ؛ اطاعت خودت را نيز واجب مى دانى ؟

اطاعت خودم را واجب نمى دانم .

آنگاه امام صادق (ع ) به يونس بن يعقوب  (يكى ازشاگردان برجسته اش ) رو كرد و فرمود:

- اى يونس ! اين مرد؛ قبل از آنكه به بحث و مناظره پردازد؛ خودش را محكوم نمود( زيرا بدون دليل ؛ سخن خود را حجت دانست )؛ اى يونس ! اگر علم كلام را به خوبى مى دانستى با اين مرد شامى ؛ مناظره مى كردى.

واى و افسوس !! كه به علم كلام آگاهى ندارم ؛ فدايت گردم ؛ شما از علم كلام نهى فرمودى ؛ و مى فرمودى واى بر كسانى كه با علم كلام سروكار دارند و مى گويند: اين درست مى آيد؛ و آن بى اساس است ؛ اين به نتيجه مى رسد؛ اين را مى فهميم و آن را نمى فهميم ...

- آنچه من نهى كرده ام ؛ اين است كه سخن مرا رها كنند و به آنچه خود دانسته اند (و بافته اند) تكيه كنند؛ اى يونس ! اكنون بيرون برو و هر كدام از دانشمندان علم كلام را ديدى (كه از شاگردان امام هستند) به اينجا بياور.

من از حضور امام صادق (ع ) بيرون رفتم ؛ و سه نفر به نامهاى : حمران بن اعين ؛ مؤمن الطاق احوال و هشام بن سالم را كه علم كلام را به خوبى مى دانستند به حضور امام صادق (ع) آوردم و نيز قيس بن ماصر را كه به نظرم در علم كلام ؛ از همه برتر بود؛ و اين علم را از امام سجاد (ع ) آموخته بود؛ به محضر امام آوردم ؛ وقتى همگى در كنار هم اجتماع كرديم ؛ امام صادق (ع ) سر از خيمه بيرون آورد (از همان خيمه اى كه در كوه كنار حرم مكه براى آن حضرت برپا مى داشتند و آن جناب  چند روز قبل از شروع مراسم حج در آنجا به سر مى برد) در اين هنگام چشم حضرت به شترى افتاد كه دوان دوان مى آمد؛ فرمود: به خداى كعبه سوگند سواره اين شتر؛ هشام  است كه به اينجا مى آيد.

حضار فكر كردند منظور امام ؛ هشام از فرزندان عقيل است ؛ زيرا امام او را بسيار دوست داشت ؛ ناگاه ديدند شتر نزديك شد؛ و سواره آن ؛ هشام بن حكم  (يكى از دانشمندان و شاگردان بزرگ امام ) است كه وارد شد؛ او در آن هنگام نوجوان بود؛ و تازه موى چهره اش روئيده شده بود و همه حاضران در سن و سال از او بزرگتر بودند؛ امام صادق (ع ) تا هشام را ديد؛ از او استقبال گرم كرد؛ و برايش جا باز نمود؛ و در شأن او فرمود:

ناصرنا بقلبه و لسانه و يده :

هشام با دل و زبان و عملش ؛ يارى كننده ما است .


آنگاه امام صادق (ع ) (به چند نفر از شاگردانش كه در آنجا حاضر بودند؛ به هر كدام جداگانه فرمود: با آن دانشمند شامى مناظره و گفتگو كنند) نخست به حمران فرمود: با مرد شامى مناظره كن ؛ او به مناظره با مرد شامى پرداخت و طولى نكشيد كه مرد شامى در برابر حمران ؛ درمانده شد.

سپس امام (ع ) به (مؤمن الطاق ) فرمود: اى طاقى ! با مرد شامى گفتگو كن ؛ او با مرد شامى به مناظره پرداخت و طولى نكشيد كه بر مردم شامى چيره و پيروز گرديد.

سپس امام (ع ) به هشام بن سالم  فرمود: تو هم با مرد شامى سخن بگو؛ او نيز با شامى به گفتگو پرداخت ؛ ولى بر شامى چيره نشد؛ بلكه برابر شدند.

آنگاه امام (ع ) به قيس بن ماصر فرمود: تو با او سخن بگو؛ قيس با مرد شامى به مناظره پرداخت ؛ امام (ع ) مناظره  آنها را گوش مى كرد؛ و خنده بر لب داشت ؛ زيرا دانشمند شامى ؛ درمانده شده بود؛ و نشانه هاى درماندگى و عجز در چهره اش ديده مى شد...

سپس امام صادق (ع ) به دانشمند شامى رو كرد و فرمود: با اين جوان ؛ اشاره به هشام بن حكم  گفتگو كن .

دانشمند شامى ؛ آمادگى خود را براى مناظره با هشام اعلام كرد و گفتگوى آنها در حضور امام صادق (ع ) به ترتيب زير ادامه يافت :

(خطاب به هشام ) اى جوان ! درباره امامت اين مرد (امام صادق (ع)) از من سؤال كن (مى خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم ).

- هشام (از بى ادبى و گستاخى مرد شامى به ساحت مقدس امام ) به گونه اى خشمگين شد كه بدنش مى لرزيد؛ در اين حال به مرد شامى گفت : آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر مى خواهد؛ يا بندگان ؛ خير خود را نسبت به خود؟.

بلكه پروردگار؛ خير بندگانش را بيشتر مى خواهد.

- خداوند براى خير و سعادت انسانها چه كرده است ؟

خداوند حجت خود را براى آنها استوار نموده ؛ تا پراكنده نگردند؛ و او بين بندگانش را در پرتو حجتش الفت و دوستى بخشد؛ تا نابسمامانيها خود را در پرتو دوستى  سامان دهند؛ و همچنين خداوند بندگانش را به قانون الهى آگاه مى كند.

- آن حجت كيست ؟

او رسول خدا است .

- بعد از رسول خدا (ص ) كيست ؟

بعد از پيامبر (ص )؛ حجت خدا؛ قرآن و سنت  است .

- آيا قرآن و سنت ؛ براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است ؟

آرى .

- پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براى همين جهت از شام به اينجا (مكه ) آمده اى ؟!

دانشمند شامى در برابر اين سؤال خاموش ماند؛

- امام صادق (ع ) به او فرمود: چرا سخن نمى گوئى ؟

اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم : قرآن و سنت ؛ اختلاف بين ما را رفع مى كند؛ سخن بيهوده اى گفته ام زيرا عبارت قرآن و سنت ؛ داراى معانى گوناگون است ؛ و اگر بگويم : اختلاف ما در فهم قرآن و سنت ؛ به عقيده ما لطمه نمى زند و هر كدام از ما ادعاى حق مى كنيم ؛ در اين صورت ؛ قرآن و سنت به ما سودى (در رفع اختلاف ) نبخشد؛ ولى همين استدلال (مذكور) به نفع عقيده من است ؛ نه بنفع عقيده هشام .

- از هشام همين مسأله را بپرس ؛ كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است ؛ مى يابى .

آيا خداوند شخصى را به سوى بشر فرستاده تا آنها را متحد و هماهنگ كند؟ و نابسامانيهايشان را سامان بخشد و حق و باطل را بر ايشان شرح دهد؟

- در عصر رسول خدا (ص ) يا امروز؟

در عصر رسول خدا (ص ) كه خود آن حضرت بود؛ ولى امروز؛ آن شخص كيست ؟

- امروز همين شخصى كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق (ع )) و از هر سو مردم به حضورش مى آيند؛ (حجت و برطرف كننده اختلاف ما است ؛ زيرا) ميراث دار علم نبوت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است ؛ اخبار زمين و آسمان را براى ما بازگو مى سازد.

من چگونه بفهمم كه اين شخص (امام صادق ) همان حجت حق است ؟!

- هر چه خواهى از او بپرس ؛ تا به حجت حق بودن او پى ببرى .

اى هشام با اين سخن ؛ ديگر عذرى براى من باقى نگذاشتى ؛ از من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم .

- (امام صادق(ع)): آيا مى خواهى گزارش چگونگى سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اينجا؛ به تو خبر دهم ؟ كه چنين و چنان بود (امام مقدارى از چگونگى سفر او را بيان كرد).

(مرد شامي كه شيفته بيانات امام صادق (ع ) شده بود؛ حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحه قلبش تابيد و هماندم ) با شادمانى گفت : راست گفتى ؛ اكنون به خدا؛ اسلام آوردم .

- بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى ؛ و اسلام ؛ قبل از ايمان است ؛ به وسيله اسلام از يكديگر ارث مى برند و ازدواج كنند ولى ثواب بردن در پرتو ايمان است ؛ (تو قبلاً مسلمان بودى ؛ ولى امامت مرا قبول نداشتى ؛ و اكنون با];ّّ پذيرش امامت من ؛ به ثواب اعمالت مى رسى ).

صحيح فرمودى ؛ گواهى مى دهم كه : معبودى جز خداى يكتا نيست ؛ و محمد (ص ) رسول خدا است ؛ و تو جانشين اوصيا پيامبر اسلام (ص ) هستى .

در اين هنگام امام صادق (ع ) در باره چگونگى مناظرات شاگردانش با دانشمند شامى (نامبرده ) چنين نظر داد: به حمران  فرمود: تو سخن خود را هماهنگى با حديث ؛ به پيش مى برى و به حق نائل مى شوى .

و به هشام بن سالم  فرمود: تو در جستجوى يافتن حديث ؛ مى پردازى ؛ ولى توان و شناخت پياده كردن آن را به طور صحيح ندارى .

و به مؤمن الطاق  فرمود: تو بسيار با قياس و تشبيه وارد بحث مى شوى ؛ و از موضوع بحث خارج مى گردى ؛ باطلى را بوسيله باطلى رد مى كنى ؛ و باطل تو روشنتر است .

و به قيس بن ماصر فرمود: تو به گونه اى سخن مى گويى كه آن را به حديث پيامبر (ص ) نزديكتر سازد؛ ولى دورتر شود؛ حق را با باطل مخلوط مى كنى ؛ با اينكه حق اندك انسان را از باطل بسيار بى نياز مى كند؛ تو و احول (مؤمن الطاق ) هنگام بحث از شاخه اى به شاخه ديگر مى پريد و در اين جهت داراى مهارت و زبردستى هستيد.

يونس مى گويد: به خدا من فكر مى كردم كه امام درباره هشام نيز همان را بگويد كه به قيس و احول فرمود؛ ولى (هشام را با عاليترين وصف ؛ ستود و) در شأن او چنين گفت : اى هشام با هر دو پا به زمين نمى خورى ؛ تا كارت به جائى رسد كه نزديك است به زمين سقوط كنى ؛ در هماندم پرواز مى كنى  (يعنى تا نشانه درماندگى را درخود احساس كردى ؛ با زبردستى ؛ خود را نجات مى دهى ) آنگاه به هشام فرمود: افرادى مانند تو بايد با سخنوران ؛ مناظره كنند؛ مراقب باش كه در بحثها لغزش نكنى ؛ كه به خواست خدا شفاعت ما از پيامدهاى اين گونه شيوه بحث و مناظره  براى طراح و گرداننده چنين شيوه است.

و از گفتار امام صادق (ع ) در شأن هشام بن حكم است : هشام مدافع حق ما و جلوبرنده گفتار و رأى ما؛ و اثباتگر حقانيت ما؛ و كوبنده مطالب بيهوده دشمنان ما است ؛ كسى كه از او پيروى كند و افكار او را دنبال نمايد؛ از ما پيروى كرده و كسى كه با او مخالفت نمايد؛ با ما دشمنى نموده است.

پي نوشت

- دانشمند شامى ؛ يكى از علماى اهل تسنن بوده است .

- علم كلام ؛ علمى است كه در اصول عقائد؛ براساس استدلالال قوى عقلى و نقلى بحث مى كند.

- منظور؛ ابوجعفر؛ محمد بن على بن نعمان كوفى است كه لقبش احول  بود؛ و در محله طاق المحامل كوفه ؛ مغازه داشت ؛ از اين رو به او مؤمن الطاق  مى گفتند؛ ولى مخالفان او را به عنوان شيطان الطاق  مى خواندند (سفينة البحار؛ ج 2ص 100).


 


Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo