11 شهریور 1397 - 10:44

نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد
خطوط چهره‌ی او گرد درد داشت
ولی به‌خاطر دل سختم چه نرم صحبت کرد
سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را
زبان گشود و زجهل زمان، شکایت کرد
زبان گشود، زبانی چو اشک دیده روان
روان حقیقت یک رود را روایت کرد
بیان روشن و فریاد محکمش آن شب
برایم از افق دید او حکایت کرد
هم او که پنجره‌ی آفتاب را وا کرد
که نور در دل تاریک من اقامت کرد
همان امیر مدارا، همان امیر مرام
همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد
که می‌شناخت، امیری که از امارت خود
فقط به وصله‌ی پیراهنی قناعت کرد؟
لباس خوف و خطر را جز او که می‌پوشید؟
شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد
میان معرکه ایمان تیز شمشیرش
دمی مجسمه‌ی کفر را دو قسمت کرد
چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد